کارزار همکاری ملی

70
Jki

ایران سرزمینی است با پیشینه‌ای غنی از فرهنگ، تمدن و مبارزه، اما در عین حال درگیر چرخه‌ای پرتنش از بحران‌های سیاسی معاصر، از انقلاب مشروطه تا اعتراضات ۱۴۰۱، مردم ایران بارها در برابر بحران‌های سیاسی ایستاده‌اند، عقب‌نشینی کرده‌اند، شوریده‌اند و دوباره سکوت کرده‌اند. این الگوهای رفتاری تصادفی نیستند؛ بلکه ریشه در شخصیت جمعی ایرانیان دارد که تحت تأثیر تاریخ استبداد، ناامنی، فقدان نهادهای مدنی، و کشمکش دائمی میان سنت و مدرنیته شکل گرفته است.

۱. چرخه انفعال و انفجار

شخصیت سیاسی ایرانی، به ویژه در مواجهه با بحران، اغلب در دو قطب افراطی حرکت می‌کند:

انفعال:

در دوره‌های استبداد یا سرکوب شدید، مردم اغلب به سکوت، تحمل، خودسانسوری و انزوا روی می‌آورند. ترس از سرکوب، بی‌اعتمادی به نیروهای سیاسی، و ناامیدی از تغییر باعث می‌شود جامعه حالت تدافعی بگیرد.

انفجار:

اما این سکوت پایدار نمی‌ماند. انباشته شدن خشم، سرخوردگی، و فقر امید در نهایت منجر به انفجارهای اجتماعی می‌شود: خیزش‌های توده‌ای، اعتراضات سراسری، انقلاب‌ها. با این حال، چون این انفجارها اغلب بدون سازمان‌دهی یا رهبری روشن رخ می‌دهند، نتایج پایداری ندارند.

این چرخه‌ی «تحمل طولانی – شورش آنی» یکی از الگوهای پایدار روان‌جمعی ایرانیان است.

۲. مؤلفه‌های روان‌شناختی در واکنش به بحران

بی‌اعتمادی مزمن

تجربه‌های تاریخی مانند واقعه ی ۲۸ مرداد( از دید پادشاهی خواهان کودتایی از طرف مصدق و از دید چپ بالعکس) ، فتنه ی ۵۷ و یا از دید چپ انقلاب مصادره‌شده ۵۷، یا خیانت‌های نخبگان سیاسی، نوعی بی‌اعتمادی عمیق به ساختار قدرت، رهبران، و حتی اپوزیسیون در جامعه ایجاد کرده است.

هویت سیاسی ناپایدار

دوگانگی سنت/مدرنیته، ایرانیت/اسلامیت، شرق/غرب در ساختار هویتی ایرانیان دیده می‌شود. این تزلزل باعث می‌شود افراد نتوانند به راحتی در یک گفتمان سیاسی پایدار ریشه بدوانند.

شخصی‌سازی اعتراضات

فقدان نهادهای مدنی موجب می‌شود اعتراضات به جای سازمان‌یافتگی، به رفتارهای فردی بدل شوند: مهاجرت، سکوت، تمسخر، انفجارهای لحظه‌ای در شبکه‌های اجتماعی.

منجی‌گرایی سیاسی

به دلیل ناتوانی در ساختن نهادهای جمعی، جامعه بارها به‌دنبال «منجی» سیاسی رفته: بطور مثال در جنبش سبز موسوی اصلاح طلب به عنوان منجی قرار بود عمل کند .این گرایش، جای گفت‌وگو، مذاکره و عقلانیت سیاسی را گرفته است.

۳. نسل جدید؛ تغییر گفتمان سیاسی

نسل متولد دهه ۱۳۷۰ به بعد، نشانه‌هایی از تغییر الگوی رفتاری نشان می‌دهد:
• خودمختار، فردگرا، کمتر ایدئولوژیک
• خواهان آزادی‌های فردی، بیان بی‌واسطه، مشارکت جهانی
• بی‌اعتماد به هرگونه قدرت از بالا، چه دینی و چه سیاسی
• فعال در کنش‌های نمادین (هشتگ، هنر مقاومت، شعارهای جهانی‌فهم)

این نسل شاید اولین نسلی باشد که تلاش می‌کند از چرخهٔ «انفعال–انفجار» خارج شود و به‌دنبال گفتمانی پایدارتر و جهانی‌تر بگردد.
این نسل با مقایسه ی نسل خود و نسل قبل از ۵۷ نتیجه های تجربی را میگیرد و خواسته ای منطقی تر دارد.
از دید پادشاهی خواهان این نسل کمتر بدنبال منجی است بلکه بر اساس تجزیه و تحلیل درست تری انتخابی آگاهانه میکند و به این دلیل است که بازگشت پهلوی را آرزو میکند.

شخصیت ایرانی در مواجهه با بحران‌های سیاسی، محصول تاریخی از استبداد، سرکوب، خفقان، و آرزوهای ناکام است. گرچه این ویژگی‌ها شباهت‌هایی با اختلالات روانی جمعی مانند رفتارهای مرزی دارند، اما بیشتر از آن‌که بیماری باشند، نشانه‌هایی از فشارهای انباشته‌ی فرهنگی و ساختاری هستند. برای عبور از این چرخه، نیازمند بازسازی نهادهای مدنی، آموزش گفت‌وگوی سیاسی، و پذیرش تنوع گفتمانی هستیم.

موانع ساختاری در داخل و خارج :

درون ایران ، جمهوری اسلامی با سرکوب ، سانسور، فضاییخفقان آور ساخته است. اما در خارج نیز ، اپوزیسیون های سازمان یافته ی ساختگی- اعم از مذهبی، چپ گرای ایدئولوژیک ، یا حتی “سلطنت طلب نماها” – در عمل مانع اتحاد و انسجام نیروی واقعی دمکراسی خواه شده اند.
ترکیب شکل گرفتن شخصیت ایرانی طی قرنها استبداد که در بالا ذکر شد و این خود میحط مناسبی برای اختلاف انگیزی است و وجود عاملان جمهوری اسلامی در خارج از کشور از بوجود آمدن احزاب خود جوش مردمی در این چهار دهه جلوگیری کرده.


موضع هازمان ورجاوند در خصوص نقش رضاشاه دوم/شاهزاده رضا پهلوی در فرآیند گذار

در نگاه ما، هازمان هواداران پادشاهی ورجاوند، تنها آلترناتیوی که واقع‌بینانه، قابل اتکا و وحدت‌آفرین برای دوران گذار از جمهوری اسلامی محسوب می‌شود، شخصیتی است که هم از پشتوانه مشروعیت تاریخی و هم از اعتماد طیف گسترده‌ای از ایرانیان برخوردار است: رضا شاه دوم، شاهزاده رضا پهلوی.

از دید ما و بسیاری از پادشاهی‌خواهان رضا شاه دوم، و از دید پیروان دیگر در زمان گذار شاهزاده رضا پهلوی، از لحظه‌ای که سوگند پادشاهی را ادا کردند، ادامه مشروع سلطنت پهلوی محسوب می‌شوند. این امر نه از سر منجی‌طلبی، بلکه بر اساس تحلیل آسیب‌شناختی روندهای تاریخی و سیاسی معاصر ایران است.

در شرایطی که کشور ما فاقد نهادهای مدنی کارآمد است، احزاب مردمی در داخل ایران نابود یا سرکوب شده‌اند، و اکثر گروه‌های خارج‌نشین نیز یا وابسته به جمهوری اسلامی هستند یا در ساختارهای فاسد ایدئولوژیک پنجاه‌وهفتی گرفتار مانده‌اند، سخن گفتن از دمکراسی حزبی و انتخابات آزاد در فضای گذار، بیشتر به فرصت‌طلبی سیاسی می‌ماند تا راهکاری عملی.

ما معتقد به دمکراسی هستیم، اما دمکراسی نیازمند زیرساخت، نهادسازی و بلوغ سیاسی عمومی است—امری که هنوز در ایران شکل نگرفته. در این شرایط، تنها راه ممکن برای جلوگیری از فروپاشی داخلی و حملات خارجی در دوران گذار، اتکا به شخصیتی است که بتواند هم نقش نمادین وحدت ملی ایفا کند، هم تجربه سیاسی، هم استقلال مالی و شخصی داشته باشد، و هم فاقد وابستگی به بلوک‌های ایدئولوژیک و قدرت‌های جهانی باشد. این شخص کسی نیست جز به دید ما رضا شاه دوم /شاهزاده رضا پهلوی.

نه منجی‌طلبی، نه ساده‌باوری؛ انتخاب آگاهانه با نگاه نقادانه

ما کورکورانه و از سر منجی‌طلبی به این باور نرسیده‌ایم. برعکس، ما در بیانیه‌ها و مقالات تحلیلی خود بارها و بارها به نقد ساختارهای استبدادی، نفوذ استعمارگران در دوران پهلوی پرداخته‌ایم.

ما هیچ‌گاه نقش ابزارهای نفوذ بریتانیا، شوروی و آمریکا را در تضعیف آزادی بیان و نهادهای مستقل در دوره پهلوی انکار نکرده‌ایم. اما این انتقادات نباید بهانه‌ای برای تطهیر چهره همان کشورهایی باشد که با صدور بیانیه حقوق بشر، نقض همان حقوق را توسط عوامل خود در ایران برجسته کردند—در حالی که خود بانی خفقان و خشونت بودند.

از ترور شاه تا اشتباه مصدق: پازل تکمیل می‌شود

سیر رویدادهای تاریخی، از ترور محمدرضا شاه فقید گرفته تا اشتباه راهبردی دکتر مصدق در اعتماد به ایالات متحده برای رهایی از بریتانیا، از تحرکات گروه‌های مزدور و ضدملی مانند فدائیان اسلام گرفته تا فروپاشی اخلاقی و سیاسی جریان به‌اصطلاح روشنفکری در سال‌های پیش از فتنه ی ۵۷، همگی پازل یک فاجعه تاریخی را کامل می‌کنند: حذف نهاد مشروع سلطنت، نابودی نهادهای ملی‌گرا، و فروپاشی حاکمیت ملی.

فدائیان اسلام، که مستقیماً از سوی نهادهای اطلاعاتی بریتانیا تغذیه می‌شدند، با ترور شخصیت‌های ملی‌گرا، زمینه‌ساز فضای بی‌ثبات شدند تا هم دولت ملی را تضعیف کنند، هم خطر سلطنت قانون‌مند را از میان بردارند.

از سوی دیگر، برخی دانشجویان و فعالان به‌ظاهر انقلابی با افتادن در دام نفوذی‌های امنیتی و الگوگیری از انقلابیون پوپولیست مانند فیدل کاسترو و چه‌گوارا، خود را به بازیچه‌ای در دست دشمنان استقلال ایران تبدیل کردند. نمونه‌هایی چون نمایش‌های امنیتی و تبلیغاتی با چهره‌هایی مانند گلسرخی، تنها پرده‌ای از یک تئاتر طراحی‌شده توسط ثابتی و مزدوران ایدئولوژیک وابسته بود.

No comment

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *